شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
183
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
نمىرسيد . در ميانه * ناگاه آواز نقاره و بانگ كوس به گوش لشكر رسيد ، و علمها و سنجقهاى سرخ و زرد پيدا شد . سواران در رسيدند ، چنان كه بيشتر لشكر باسباب و اصحاب خود نتوانستند رسيدن ، و هر يك بجانبى گريخت ، و شرف الملك همچنان با جمعى اندك از غلامان كوچك با روى سخت ثبات مىنمود عنانش را گرفتم و كشيدم و گفتم : اتّسع الخرق على الرّاقع ، اين خرق را رفوو اين فتق [ را ] رتق ناممكنست ، بارى نفس خود را خلاص ده . پس روى بهزيمت نهاد ، و لشكرگاه خود را با آن همه اموال كه چون بحر موج مىزد بجا بگذاشت . اوّل كسى كه از لشكر شام بما رسيد فخر الدّين سام [ صاحب ] حلب و حسام الدّين خضر صاحب سرمارى بود ، و او در آن وقت دست از طاعت سلطان داشته بود ، و بدورى سلطان كه بعراق بود مغرور گشته ، و بهانه مىآورد كه طاقت تكاليف شرف الملك را ندارد . و در اين قضيّه او را فتوحى معتبر دست داد ، و تمامت آلات مجلس زرينه و سيمينهء شرف الملك به دو رسيد .